بعد از کلی شلوغ کاری حالا وقت خلوت زن با خودش است. طلاهایش داخل جعبه می گذارد. پیراهن نو اش را از تن در می آورد و خود را زیر لحاف سرد می پیچد. هیچ کس نیست که ببیندش. می دانی هیچ کس نیست که ببیندم. حوالی همین ساعت ها و لحظه ها ... که خر و پف مرد غریبه بلند میشود که خر و پفمرد خسته ی آشنا به گوش میرسد یا خر و پف عزیزدل طنین انداز میشود تو لایه لایه های پنهان ات را آرام آشکار میکنی... اولین لایه با دستمال مرطوب آه بله .. با دستمال مرطوب صورتم را پاک می کنم. بعد خوشی ها و خنده های بلند بلند بیشتراز یک دقیقه را تند مرور می کنم. بعد من نبودن ها را هر چه که هست داخل همان دستمال مرطوب جا می گذارم. تکه هایم در پرو فایل ها ریخته شده اما خود واقعی ام با دندان های تیز کرده برای آینده... درگیر شب زنده داریست. چلو خورشتشان را به خوردشان داده ام. کمی هم معصوم بوده ام. حالا با فکر و خیال های خودم میخواهم یک چیزی را از گذشته بیرون بکشم و عشق کنم. سیگاری کنار پنجره یا شاید ثبت نام یک کلاس جدید ... شاید هم لبخندی آشنا به غریبه ای ... خیلی دور نیستند. هر چ قدر هم دور باشند من اند. من گم شده ام که شب ها می یابمش تا معصومیت صبح زود فردا ... کاش همان من پنهان زندگی می کرد ... به قطع تنها بود... پس حالا هم تنهاست ...در گره ی روسری اش! در زیپ پیراهن قرمزش ... در اسفنج سوتین سیاه رنگش!
چمدان...
ما را در سایت چمدان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 2:07